داستان نـمادین انسان

   پنج‌شنبه یازدهم خرداد ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار می‌شوم و در تاریکی هوا به دنبال نشانی در جاده می‌گردم تا اطمینان یابم از مقصد رد نشده‌ باشم. چند ‏دقیقه می‌گذرد و با صدای راننده درمی‌یابم که به دیار کوچ‌نشینان قشقایی رسیده‌ام. پیاده می‌شوم و کوله‌پشتی سفرم را از صندوق برمی‌دارم. مختصر و مفید، یک ‏کیسه‌خواب، دو دست لباس گرم و تابستانی، قاشق و چاقو، قمقمه آب و شیشه‌ی عطر. از راننده تشکر می‌کنم که سر موقع و طبق زمان پیش‌بینی شده‌اش به مقصد ‏رسیده‌است. در میدان بزرگ ورودی شهر که جاده کمربندی شیراز از آن می‌گذرد تابلوهای راهنما را می‌خوانم. مانند اغلب شهرهای کوچک مجموعه اطلاعات مفیدی بر ‏آن‌ها نقش بسته است و هر مسافری می‌تواند با اتکا به آن‌ها پاسخ بسیاری از پرسش‌های خود را بیابد. ساختمان شهرداری، هتل لیدوما، محل اسکان عشایر، مرکز شهر، ‏دانشگاه آزاد و پیام نور، بوشهر، شیراز و بسیاری نشانی های دیگر را به رایگان دراختیار نهاده‌اند. جنوب میدان و به سمت مرکز شهر بوستان شهری بزرگی است که ‏پذیرای مسافران گذری و محل استراحت خانواده های فراوانی است. درختان سایه‌گستر، چمن‌کاری، وسایل ورزشی، جای فراخ و طبق معمول دستشویی‌هایی که مشکل ‏دارند و همسایگان خوش‌ذوقی که آش سبزی را قبل از طلوع آفتاب آماده فروش کرده‌اند. گشتی در بوستان می‌زنم، دست و رویی می‌شویم و پیاده به سمت شهر به راه ‏می‌افتم. ساعت شش بامداد است و رانندگان تاکسی‌های خطی شیراز و شهرهای اطراف، مستقبلین هر تازه‌واردی هستند. به تنها میدان داخل شهر می‌رسم. با این که ‏تازه آفتاب زده، جنب و جوش در شهر آغاز شده‌است. مغازه‌داران، رفتگران، ماموران انتظامی و راهور ناجا، کارگران و حتی برخی دانش‌آموزان با لبخند به صبح ‏خوش‌آمد می‌گویند. بازار اصلی شهر کمی پایین‌تر از میدان است و هنوز باز نشده‌ است. دالان‌های خالی را می‌پویم و در خیابان اصلی از معدود مغازه‌داران حاضر سراغ ‏مسافرخانه را می‌گیرم. این طور که پیداست شهر علاوه بر مهمان‌سرای لیدوما که مجلل و در میدان کمربندی است مسافرخانه‌ای هم دارد که در همین خیابان اصلی ‏است. جستجویم کمی طولانی می‌شود. مانند هر تغییری در زندگی نوین، دیگر کمتر رهگذری در مسافرخانه‌های محقر بار بر زمین می‌نهد و با کاهش مسافر اوضاع و ‏احوال آن‌ها هم روز به روز بدتر می‌شود. با کمک چندین نفر به در قفل‌زده‌ی مسافرخانه می‌رسم. جوانی صاحب مسافرخانه را صدا می‌زند. وارد می‌شوم و قیمت می‌پرسم. ‏طبق معمول باید به اجبار اتاق سه‌تخته کرایه کنم. البته اگر بخواهم می‌توانم با پرداخت بهای کمتر تختی در داخل حیاط فقط برای خواب شب اجازه کنم. با نبود مسافر ‏چرخ کاسبی مسافرخانه هم شکسته و ساختمان آن بیشتر به آوار می‌ماند تا سرا. باز هم خدا را شکر که همین کلبه خرابه هست. کوله‌پشتی را در اتاق می‌گذارم و از ‏صاحب آن‌جا ساعت عبور و مرور را می‌پرسم و بعد راهی شهر می‌شوم.

910311-01

    حالا دیگر شهر بیدار شده‌ و دست از خمیازه کشیدن برداشته‌است. محدوده‌ی بازار را چندین بار ‏دور می‌زنم و در کنار آن‌جا بخش مدارس شهر را می‌یابم که دانش‌آموزان بسیاری در تمامی مقاطع تحصیلی برای امتحان آخر سال حاضر شده‌اند. مرکز خدمات رایانه‌ای و ‏تلفن همراه شهر هم در همین جا است. از پیش عهد کرده بودم که حداقل یک روز را در ممسنی باشم. پس حسابی وقت دارم که بارها و بارها محلات و کوچه‌های شهر را ‏بگردم. جای قشنگی است. چهره‌های متفاوت، لباس‌های متفاوت، طوایف متفاوت، لهجه‌های متفاوت، زبان‌های متفاوت و جالب‌تر از آن اجناس مشابه، خانه‌های مشابه، ‏برخوردهای مشابه، لبخندهای مشابه، رفتارهای مشابه، اماکن مشابه. خوشبختانه چیزی در شهر مدام تکرار می‌شود که در شهرهای دیگر هم باید سنت شود. تصاویر، ‏کتاب‌ها و نوارصوتی محمد بهمن‌بیگی بنیان‌گذار آموزش عشایری. نشانی از همت عشایری و ساختن آینده‌ای روشن برای ایل و البته نشانی از احترام مردم به خدمات ‏گذشتگان. تپه‌ای در گوشه‌ی شهر پیدا می‌کنم و از فراز آن تمام شهر را به دقت می‌نگرم حیف چه‌قدر کم درخت و با انبوه خانه‌های کوچک و با خود می‌اندیشم نکند این ‏گندم‌زار نهاده بر گِل و کلوخ در زیر پایم، پرده‌ای باشد بر ویرانه‌های شهری کهن. چشم که باز می‌کنم ساعت دوازده ظهر شده است و برای چندمین بار در بازار میوه و ‏سبزی ممسنی هستم. از میان همه یکی به چشم می‌خورد که هندوانه‌های خوبی دارد. بله هندوانه‌ی شیرازی عالمی دارد. یکی می‌خرم چهارکیلو و نیم. نان هم می‌خرم و ‏پیش به سوی مسافرخانه. سر راه سری به مغازه‌ی آش‌سبزی می‌زنم تا دلی از عزا دربیاورم ولی دلم عزادار می‌شود چون این‌جا مانند حلیم‌فروش‌های تهران از ساعت ‏چهار بامداد ارائه خدمات شروع می‌شود و الان که ساعت دوازده‌ونیم است صاحب مغازه دیگ کوه‌پیکر آش را برای شستن آماده می‌کند و شاگردش ته‌دیگ آش را به ‏قاشق می‌کشد. به اتاقم در مسافرخانه برمی‌گردم و جز اندکی از هندوانه چیزی باقی نمی‌گذرام. هوا گرم شده و شهر به سایه‌سار خانه‌ها پناه برده است تا کمی بخوابد. ‏حتی در مسافرخانه هم قفل است. خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. ساعت چهار عصر بعد از استراحت به قصد خارج شهر و محل اسکان عشایر خیابان مرکزی ‏شهر را طی می‌کنم و کیلومترها را پشت سر می‌گذارم. بعد از هتل لیدوما و چاه تامین آب ممسنی، با کمی فاصله دانشگاه آزاد و پیام نور و خانه‌های عشایر ساکن شده و ‏مسکن جانبازان، بیمارستان، زندان، منطقه حفاظت شده محیط زیست و در نهایت چند روستای کوچک اطراف شهر و تابلوی راهنمای جاده با نوشته‌ی به سمت شیراز. با ‏همت شهرداری خط اتوبوس هم دایر شده است تا مسافران را به شهر برساند ولی من به موقع به آن نمی‌رسم و پیاده مسیر را برمی‌گردم. هوا تاریک شده‌است و درختان ‏شهر حالا به جای سایه، میوه‌های توت و لیمو را ارمغان دارند. باز هم به بازار شهر می‌روم و ترنم زندگی را می‌نیوشم. تغییرات این‌جا هم فریاد بلندی دارد و صدای آن از ‏اجناس مغازه‌ها و رفتار مردم به گوش می‌رسد. دو خانم جوان به همراه کودکی خردسال و یک صندلی بچگانه پلاستیکی. دیگر از آن صلابت شیرزنان عشایر اثری نیست. ‏هرگاه یکی از آن‌ها وارد مغازه‌ای می‌شود آن دیگری روی صندلی می‌نشیند تا خسته نشود. برای خرید شام شب از دکان‌های بازار اصلی دور می‌شوم و پس از چندی ‏مجدد همان صحنه‌ی صندلی و همان دو نفر. شام مختصری می‌خرم و به اتاقم برمی‌گردم. با صاحب مسافرخانه حساب و کتاب می‌کنم ولی کارت شناسایی را تا صبح به ‏من نمی‌دهد. یک روز پیاده روی مرا آماده‌ی خوابی سنگین کرده است و تا صبح چشم بازنمی‌کنم.‏

910311-02

   جمعه دوازدهم خرداد به عادت سفر، قبل از طلوع آفتاب برمی‌خیرم و آماده حرکت می‌شوم ولی صاحب مسافرخانه هنوز خواب است. کمی صبر می‌کنم تا هوا روشن ‏شود و با ترس وتردید صاحب مسافرخانه را از خواب بیدار می‌کنم تا کارت شناسایی مرا بدهد و در را باز کند. کارت و کلید قفل را می‌دهد و می‌گوید موقع رفتن باز ‏زنجیر را قفل کنم. به میدان شهر می‌روم تا بنا به اطلاعاتی که دیروز از رانندگان کسب کرده‌ام با سواری‌های خطی به شهر باشت در استان هم‌جوار بروم. کم کم ‏مسافرکش‌ها می‌آیند ولی کسی به آن طرف نمی‌رود و درنهایت ناگزیرم به میدان جاده کمربندی در کنار شهرداری بروم شاید بتوانم با تاکسی خطی گچساران به نزدیک ‏باشت برسم. صبح است و مسافر نایاب صبر می‌کنم تا چند نفری پیدا شود و در این بین پسری که قصد گچساران دارد مرا سوار می‌کند. از شهرهای رستم، بابا میدان و ‏مصیری می‌گذریم و به جاده‌ی کنارگذر شهر باشت می‌رسیم و باید پیاده شوم. پسرک پولی بیش از کرایه طلب می‌کند به نیت این که غربیه و ناآگاه هستم. توضیح می‌دهم ‏و دست آخر هم کمی گران‌تر حساب می‌کند. پیاده چند کیلومتر تا رسیدن به شهر راه می‌روم. در میدان ورودی شهر مجسمه آریوبرزن و شرح مختصر زندگی وی را ‏نصب کرده‌اند و می‌آموزم که ایشان پدر نژاد لر بوده ‌است. دستشان درد نکند! طول شهر را می‌پیایم و اثری از گذشته نمی‌یابم. به ورودی شهر بازمی‌گردم و در کنار ‏راننده تاکسی منتظر مسافر می‌شوم تا راه بیفتد. مثل همیشه شهر کوچک، مسافر کم و زمان انتظار بسیار طولانی است. تاکسی دیگری می‌آید و این اولی به گمان آن که ‏قرار است مسافرانش را از دست بدهد آماده جنگ لفظی می‌شود. خوشبختانه زیاد بالا نمی‌گیرد و مثل همه‌ی فیلم‌های ایرانی با هم دوست می‌شوند و برای بردن مسافر، ‏تعارف تکه و پاره می‌شود. در نهایت هم هیچ مسافری جز من نیست و باز خودرویی گذری مرا سوار می‌کند و تاکسی قبلی در شهر می‌ماند. از جاده‌ی تازه احداث شده و ‏بدون گذر از پیچ‌ها و گردنه‌های وهم‌آلود زاگرس به سمت یاسوج می‌رویم بعد از نیمروز به شهر می‌رسم و در ترمینال شهر کنار میدان معلم ناهار می‌خورم. داغ آش‌سبزی ‏ممسنی که بر دلم ماند حداقل از کباب یاسوج بی نصیب نباشم! البته متاسفانه مانند تمامی این سال‌های اخیر دیگر طعمی از غذاهای خوشمزه در هیچ سفره‌ای نیست ‏حتی در میوه‌ها و نان. چند سالی از آخرین سفرم به یاسوج می‌گذرد و شهر کمی تغییر کرده‌است و باز متاسفانه مثل همه شهرها، کلنگ تخریب محیط زیست تیز‌تر، ‏ساخت و ساز ناهمگون پرشتاب‌تر، لجام‌گسیختگی رشد سرکش‌تر و بی‌اعتنایی به اخلاق‌مداری جری‌تر شده است. سیل مسافران شهرهای دور و نزدیک هم به یاسوج ‏سرازیر است تا در خنکای آن از گرمای هوا و گرد و غبار مهاجم در امان باشند. با پرس و جو تاکسی‌های خطی سی‌سخت را پیدا می‌کنم و باز به انتظار مسافر می‌نشینم. ‏این بار مسافر زود پیدا می‌شود ولی نوبت مرا رعایت نمی‌کنند و بر زمین می‌مانم تا نوبت بعدی. پس از کمی به راه می‌فتیم و دو جوان عجول از سه هم‌سفر من سریع‌تر از ‏آهنگ پرشتاب تغییر سنت دویده‌اند و از جاماندن من در اعصار گذشته دلخور هستند. جد بلیغ در ارشاد من به صراط غیر مستقیم دارند. در کمتر از سی‌کیلومتر به ‏سی‌سخت می‌رسیم و ساعت چهار عصر است. شهری در دامن زاگرس جنوبی و بر بلندای کوه با ارتقاع بیش از ۲۲۰۰ متر پر از باغ‌های سرسبز و به بیانی دیگر باغ‌شهری ‏در کوهستان. به لطف چشمه‌سارهای پرآب زاگرس کشاورزی رونق دارد و درختان میوه بویژه گردو بی‌شمار است. شهرداری هم تمام توان خود را به کار بسته و بر تمیزی، ‏زیبایی و اطلاع رسانی افزوده است. تمامی راه‌های اصلی نوسازی و مرمت شده یا می‌شوند. جاده ورودی شهر در حال تعریض است و تابلوهای راهنما و اطلاع‌رسانی برای ‏غربیه‌ها جای پرسش نمی‌گذارد. کاسبی رونق دارد و از همه داغ‌تر بازار کرایه و اجاره‌ی باغ است. بر در و دیوار شهر آگهی و تلفن و بر آستانه برخی باغ‌ها افراد مسافران ‏را به اقامت بلند و کوتاه مدت دعوت می‌کنند. برخی هم ییلاق و قشلاق دارند. خانه و زندگی اصلی را در شهری دیگر بنا کرده‌اند و باغی برای تفرج و تفریح تابستانی در ‏سی‌سخت خریده. زمین پرنگار و هوا خوشگوار! مفتون طبیعت و مهرش، سراب شمیرانات و لواسانات بر پرده چشمانم به نمایش درمی‌آید: سیل مشتاقان طبیعت شهر و ‏کوهپایه را دربرگرفته‌است و هر روز بر تعداد باغ‌ها افزوده و از مساحت آن‌ها کاسته می‌شود. درختان دست‌کاشته و میوه، ارتفاعات را درمی‌نوردند و بلوط و کُنار بومی را ‏به قله‌ها می‌رانند. شمار جمعیت متورم می‌شود و حباب نیازهای شهری هوای جنگل زاگرسی را می‌بلعد. آیا چند سال دیگر سی‌سخت در چنگال آهن و  سیمان اسیر ‏خواهد شد؟ آیا چشمه‌سارهای گوارای شهر از برآوردن نیاز آب آشامیدنی شهر درخواهند ماند و باغات و درختان به تشنگی خواهند خشکید؟ آیا رودها به جای آب، زباله ‏روانه خواهند کرد؟ کلاف سردرگم اوهام را از هم می‌گسلم و با کمک تابلوهای راهنما و مردم شهر راهی میانبر به سمت جاذبه‌های طبیعی شهر می‌کاوم. از میان باغ‌ها که ‏هنوز برخی بی‌حصار است و بر لبه‌ی جویبار دست‌ساز اطراف شهر به سمت سرچشمه راه می‌سِپَرم. چون شهر مرتفع و پرشیب است شهرداری در خروجی شهر به سمت ‏قله‌ی کوه و چشمه‌ها، محلی برای استراحت مسافران و برپایی چادر فراهم کرده‌است و مهمان‌سرایی هم در کنار آن برای افراد جویای رفاه ببیشتر. قهوه‌خانه‌ی آجری و ‏غذاخوری چادری هم هست. ذائقه‌ی همه را در نظر گرفته‌اند و باز هم تابلوهای راهنما. چشمه میشی دو کیلومتر، دریاچه کوه‌گل هشت کیلومتر، آبشار ده کیلومتر، جاده ‏جنگلی پانزده کیلومتر، سی‌سخت یعنی سی دلاور همراه خسرو شاه افسانه‌ای ایران که هرگز او را رها نکردند و شاه در دل کوه نهان شد و ایشان در سرمای زاگرس جان ‏فدا کردند. با توجه به شیب ارتفاعات و عرض کم راه، جاده رفت و برگشت خودروها را مجزا کرده‌اند تا از خطر تصادف و سقوط بکاهند و جالب این که از خودروها عوارض ‏ورودی می‌گیرند. باز هم پیاده پیش می‌روم تا به چشمه میشی می‌رسم آبی فراوان، خنک و کمی ترش‌مزه که نیاز شهر و روستا و باغ‌های آن را رفع می‌کند و با خرامیدنش ‏در کوهسار به زیبایی چشم‌اندازها می‌افزاید. اما در کنار این همه طراوات و زیبایی چندین چادر و کلی دست‌فروش بر کرانه‌ی رود خیمه زده‌اند. بازار مکاره‌ی تولیدات و ‏فرآورده‌های کشاورزی و دامی برپاست و فشار ازدحام گلوی طبیعت را به چنگ گرفته است. آیا نمی‌شود این بازار در شهر باشد؟ آیا نمی‌توان زباله را در این مکان انبوه ‏نساخت؟ آیا سراب تنگه‌واشی دوباره اکران خواهد شد؟ کمی در کنار چشمه و رود آن پر و پال می‌گشایم و به سمت دریاچه‌ی کوه‌گل می‌روم. شهر چند کیلومتری است ‏که تمام شده ولی باز هم طرح‌های تفریحی و باغداری با مشارکت نهادهای مختلف بر تن صخره‌ها و رودها تابلو زده و نمیه‌کاره رها شده‌است. خودروهای مسافران عجول ‏با سرعت تمام شیب ها را می‌دوند گرد و خاک به پا می‌کنند و گاه در سنگلاخ ارتفاعات کنار آسفالت گیر می‌کنند. نزدیک غروب آفتاب به پای دامنه‌ی دریاچه‌ی کوه‌گل ‏می‌رسم. آلاچیق‌هایی با سیمان و آهن در کرانه‌ی رود برای مسافران فراهم کرده‌اند. بار بر زمین می‌گذارم و گشتی می‌زنم. کمی دورتر زمینی را به محلی‌ها اجاره داده‌اند ‏تا پذیرای مسافران باشند. بساط خورد و خوراک مهیا است و جالب این که شهربازی کوچکی برای بچه‌ها تهیه دیده‌اند. باز هم ازدحام جمعیت و انبوه زباله و از همه ‏دهشت‌بارتر و غم‌انگیزتر نوجوانانی عجول که از دستاورهای رشد و فناوری، قلیان‌های سفری کوچک را در دست گرفته‌اند و هنگام پیاده‌روی در طبیعت دود آن را به ‏حلق خود و دیگران فرومی‌کنند. از آوردن کفش و غذا شانه خالی و دستانشان را به بار اسباب دخانیات مشغول کرده‌اند. دریاچه‌ی کوه‌گل اسم با مسمایی دارد کمی ‏شبیه سبلان و در ارتفاع است. هوا گرگ و میش شده است و اکثر مردم از آن بازمی‌گردند ولی چند نفری از جمله من به سمت آن روان هستیم. با سرعت بیشتری راه ‏می‌روم چون کوله‌پشتی را در آلاچیق گذاشته‌ام. دقایقی بعد چشمم به جمال رعنای دریاچه روشن و گوشم به اپرای قورباغه‌ها مترنم می‌شود. چادری هم کنار دریاچه و ‏متعلق به گروهی کوهنورد است. احوالی می‌پرسم و می‌فهمم که شب دریاچه گراز دارد و سرما. مرا به میهمانی دعوت می‌کنند که رسم کوهنوردان است و تشکر می‌کنم ‏و به سمت آلاچیق بازمی‌گردم. ساعت نه شب است و موقع شام و خواب. اول هوای جوانی به سرم می‌زند تا هم‌چون گرمای روز بی‌کیسه‌خواب سر بر سیمان بگذارم و ‏دیری نمی‌گذرد که هوای سرد کوهستان هوای جوانی از سرم بیرون می‌کند و کلاه کیسه‌خواب را هم به درون زیپ آن می‌کشم تا از باد در امان باشم. خوشبختانه تمرین ‏سالیان متمادی طبیعت‌گردی و کوه‌پیمایی به یاریم می‌شتابد و در گزش سرما خواب سنگینی چشمانم را مغلوب می‌کند. ‏

910311-03

   شبنه سیزدهم خرداد ساعت پنج و نیم مثل هر روز از خواب برمی‌خیزم. دیگر از راننده‌ی اتوبوس، در قفل زده، صاحب مسافرخانه و موانع این چنینی خبری نیست. در ‏هوای خوش بامدادی قبل از خورشید جاده را طی می‌کنم و چشمانم را از مناظر طبیعت می‌آکنم. چند کیلومتری جلوتر خورشید هم‌چون هیمشه بر من پیشی می‌گیرد و ‏زودتر از من به شهر می‌رسد. ساعت هشت صبح من هم پس از او و به لطف حضورش با سیر آفاق به شهر می‌رسم و راهی تازه را می‌آزمایم و از کنار باغ‌ها می‌گذرم. باز ‏هم آگهی اجاره‌ی باغ و دیوارنوشته‌های یادگاری از گروه‌های کوهنوردی و طبیعت‌گردی مختلف و تکرار این عادت ناپسند. باغداری بوته‌ی گل‌های محمدی خود را بر ‏فراز دیوار به رایگان در اختیار همه گذاره است تا رهگذران از بوی خوش آن لذت ببرند و ناگهان خودرویی می‌ایستد و راننده غنچه‌های آن را به غارت می‌برد تا فقط چند ‏لحظه کوتاه شاهد خرسندی زنش باشد. باز هم سراب خودخواهی بر سر اخلاق پتک می‌کوبد. می‌روم به نانوایی و مغازه ها برسم و برای ناهار غذا تهیه کنم غذایی که از جا ‏ماندنش تا ظهر امروز بی‌خبر خواهم ماند.. حالا از اهالی سراغ ایستگاه لندروها را می‌گیرم. دیروز در کنار چشمه میشی مردی مهربان مرا به سمت جاده‌ی روستایی ‏رهنمون شد تا به جای دور زدن کوه و چرخیدن دامنه‌ی آن با کمک جاده جنگلی ارتفاعات را صعود کنم و از دامنه‌ی دیگر آن فرود آیم. راه سنگلاخ و قریب ‏بیست‌وهشت کیلومتر است و اگر بتوانم سواره بروم برایم بهتر است. اما اگر وسیله هم نباشد غمی نیست پیاده خواهم رفت. در کارنامه‌ی درخشانم از این آزمون ها کم ‏نداشته‌ام. با کمک چند نفر به ایستگاه می‌رسم و مانند همیشه مسافر نیست و باید منتظر باشم. دست شهرداری درد نکند جدول وسط خیابان اصلی شهر را به گل‌های ‏سرخ رز مزین کرده است و متاسفانه باز هم دستان چپاولگر مسافران متجدد شاخه‌ها را به یغما می‌برد. واقعا هیچ از خود نپرسیده‌اند این شهر کوچک که با این زحمت ‏زیبا شده‌‌، در برابر این خودخواهی چگونه تاب خواهد آورد؟ پیرمردان راننده به همراه من با تاسف جملاتی در تقبیح می‌گویند و افسوس می‌خورند. چند ساعتی طول ‏می‌کشد و دست آخر راننده با تقسیم هزینه‌ی کرایه‌ی نفر ششم میان خودش و هم‌سفران عجول من به راه می‌افتد. لندروی قدیمی که بنا به نظر پسر جوان مسافر آماده ‏است تا از هم بگسلد. در نظرش من از تغییر جا مانده‌ام. آرام آرام و اندک اندک دامنه را بالا می‌رویم و کم کم ابهت دنا را به زیر می‌کشیم. کوهی با قله‌های وسوسه‌انگیز ‏برای کوهنوردان. گروه‌هایی بر دامنه‌های آن به بخت‌آزمایی مشغول هستند و باز آهنگ تغییر نوایی دیگر ساز کرده است. از زحمات توان‌فرسای قدیم خبری نیست. با ‏خودروی سواری و مینی‌بوس تا یقه‌ی کوه و نزدیک قله ها بالا آمده‌اند و عجولانه در کمتر از نیم‌روزی قله را صعود خواهند کرد. آسفالت چند کیلومتری بیش‌تر دوام ندارد ‏و جاده‌ی کوهستانی در مرتفع‌ترین نقطه‌ی خود و به قول پسر جوان در مرتفع‌ترین جاده روستایی ایران و در پادنا به سنگلاخی ناهموار بدل می‌شود. البته بنا به گفته ‏اهالی زمستان پربرف و سرد دنا هر آسفالتی را به یک سال نرسیده می‌ترکاند و یخچال آن را می‌شوید. از فراز دنا به پیرامون می‌نگرم و باز هم یاد مهربانی‌های خدای ‏بخشنده. کمی بعد جبهه جنوبی زاگرس و دنا را پشت سر می‌گذاریم و از جبهه شمالی سرازیر می‌شویم. تغییرات جغرافیایی در چشم بر هم زدنی رخ می‌نمایند. دیگر از ‏جنگل خبری نیست و هوا گرم‌تر می‌شود. مراتع و دشت نمودار می‌شوند و اندک سیاه‌چادرهای عشایر. از ممسنی تا دنا همه سراغ عشایر را به اطراف سمیرم حواله ‏کرده‌اند و اینک شواهدی پدیدار شده‌است. چندان که می‌رویم دیگر رونقی از عشایر و سیاه‌چادر نمانده‌است. نزدیک ساعت دوازده به بخش بیده در پادنا و حوزه استان ‏اصفهان می‌رسیم. طبق عادت سر صحبت را با اهالی باز می‌کنم و سراغ مسجد را می‌گیرم. روستا که بوستان شهری ندارد ولی مسجد دارد و امکان اندکی استراحت. ‏هم‌چون کودکیم در تنها بستنی‌فروشی روستا دلم را خنک می‌کنم بعد از جا ماندن ناهارم مطلع می‌شوم و نان و هندوانه‌ای می‌خرم. بعد از نماز مسجد شلوغ‌تر می‌شود و ‏اهالی خود را برای حضور در مراسم ارتحال در تهران آماده می‌کنند. جوانی پیش می‌آید و با چهار رنگ طبیعت را به تفسیر می‌نشیند. راستی کیشلوفسکی و آن همه ‏شهرتش در برابر این پسرک رنگی ندارد. دنا و زاگرس را با انگشت نشان می‌دهد و می‌گوید: این لکه‌های سفید را می بینی بر بالای آن سرخی وسیع؟ خشک‌سالی‌های ‏اخیر این طورش کرده‌است. قبلا همه جا برف سفید بود و لکه‌هایی سرخ خاک. این دامنه های سبز باید زرد شوند ولی چرای دام همه‌ی آن‌ها را سرخ کرده و خاک سرخ ‏جای علف سبز رسیده را گرفته است. جوانی دیگر به هم‌نوایی با او می‌پردازد و می‌گوید در گذشته باد خنک دنا روستایشان را بسیار مصفا می‌کرده است. چه حکیمانه! ‏سفید، سبز، زرد و سرخ رنگین کمان زندگی دنا. باز هم پتک وهم بر سر افکارم می‌کوبد. آیا سراب دامنه‌ی جنوبی دنا چهره‌ی امروز دامنه‌ی شمالی پادنا است؟ شعار ‏گوش‌خراش جهانی‌سازی مغزم را می‌شکافد: یکسان‌سازی رفتار مصرفی. وای بر دنا اگر چنین شود! بیده‌ی پادنا و جوانان هوشمندش را بدرود می‌گویم و باز مانند همیشه ‏در کنار تاکسی منتظر آمدن مسافر می‌شوم تا به سمیرم بروم و باز راننده‌ی عجول و مسافران عجول‌تر با تحمیل هزینه بر من و خودشان به راه می‌افتند. کمی آن طرف‌تر ‏زنی روستایی با بچه‌هاش سوار می‌شود و من ناگزیرم در صندلی جلویی خودم را به زحمت در کنار مسافر دیگر جا کنم. البته ناراضی نیستم چون در این صحرای ‏دورافتاده او محق است و من وظیفه دارم حق او را گردن نهم. در روستای بعدی پیاده می‌شود و جا برای من و کرایه‌ی بیش از تعرفه برای راننده آماده می‌شود. با دیدن ‏صخره‌های خوش‌نقش، بستر خشک رود، صحرای کم‌علف و مزارع پراکنده، روستاهای دورافتاده‌ای که تب شهرشدن آن‌ها را به اغما برده خود را سرگرم می‌کنم و باز هم ‏همت مردمان این دیار از خواب بیدارم می‌کند. مزرعه‌ی بزرگ زیتون در دل صحرای به ظاهر خشک. زهی تلاش و پشتکار! بیش از صدوهفت کیلومتر مسافت میان بیده ‏و سمیرم را با سرعت طی می‌کنیم و من متعجب از خطای حواس انسانی با خود می‌اندیشم. هر چه به مسیر و ارتفاع طی شده فکر می‌کنم نمی‌توانم درک کنم چگونه است ‏که سی‌سخت در دامن دنا چند صد متری از سمیرم در دشت پادنا ژرف‌تر باشد؟ ارتفاع سمیرم۲۴۰۰ و سی‌سخت۲۲۰۰ متر است! آزمون‌های سنجش خطای حواس ‏کتاب‌های روانشناسی را به سرعت از ذهن می‌گذرانم و آزمون دنا را هم به مجموعه‌ی آن می‌افزایم. باز هم تابلوهای راهنمای مسافران و معرفی آبشار سمیرم و بوستان ‏شهرداری یا قرجه. ابتدا به مرکز شهر می‌روم تا هم شام بخرم و اگر بتوانم به حمام بروم. برای شام خربزه‌ی احمدی می‌خرم ولی گویا باز هم از تغییرات عصر عقب مانده‌ام ‏و نسل حمام‌های عمومی منقرض شده است. خوشبختانه شهر دو حمام دارد که یکی فعلا کار می‌کند و دیگری بسته است. ساعت کارش را می‌پرسم کمی در شهر پرسه ‏می‌زنم. شهرداری خوبی دارند. نماد شهر را سیب سرخ برگزیده و حیاط ساختمان خود را برای استراحت به رایگان در اختیار مسافران قرار داده‌ و بوستانی هم در ‏مرتفع‌ترین نقطه شهر ساخته است. کار قشنگی کرده و از آبشار، صخره‌های فرسایش یافته طبیعی و غارهای دست‌تراش باستانی برای طراحی بوستان بهره‌برده‌اند. اما ‏مثل همه جا، مکان دست‌شویی‌ها نامناسب بوده و تخریب شده‌اند. به سمت آبشار برمی‌گردم تا شب را در آن‌جا بمانم. طبق معمول پیاده راهی می‌شوم و خارج از شهری ‏که برخی مردمش مساجد را برای ایام اعتکاف می‌شویند، در کنار باغ و مرتع به رودخانه‌ی حاصل از آبشار می‌رسم. باز هم کار جالب اخذ عوارض ورودی و باز هم تخفیف ‏کامل به شهروندان بومی و البته باز هم مراجعان کثیر مسافران شهرهای اطراف. اندکی بعد از میان دالان صخره‌های صیقلی به آبشار می‌رسم. با خشک‌سالی های اخیر ‏رنگ به رخسار ندارد و صدای آوازش می‌رود که در گلو بخشکد. باز هم شهرداری همت کرده و سکوهای سیمانی و دستشویی‌هایی برای راحتی مسافران ساخته‌است و ‏این بار بنای دستشویی مناسب‌تر است. گویا نباید همه چیز جور باشد. ازدحام مراجعان و مسافران بسیار بیش از تحمل آبشار است و تا مرز انفجار مماس شده‌است. باز ‏هم سراب دهشت‌بار شب‌های دربند تکرار می‌شود؟ هنوز هوا گرگ و میش است که به جاده‌ی شهر بازمی‌گردم. این بار در داخل شهر چشمم به جمال مصفای حمام ‏بسته‌ی قبلی منور می‌شود که گرم است و پذیرای غبارگرفتگان. با شادی داخل می‌شوم و از ساعت کارش می‌پرسم و می‌فهمم که بزودی می‌بندد و فردا صبح اول وقت ‏کارش را آغاز خواهد کرد. می‌پرسم که مسافرخانه‌ای سراغ دارند و می‌گویند این آقا هم تنها است و هم‌صحبتی می‌جوید بیا شب را در خانه‌ی او بمان و چیزی به او بده. ‏می‌پذیرم و منتظر می‌شوم. در همین حال گروهی از کوهنوردان از راه می‌رسند و جویای ساعت کار حمام می‌شوند و حمامی هم که بوی پول کم‌زحمت به دماغش خورده، ‏می‌گوید حاضر است نیم‌ساعتی ارائه خدمات را تمدید کند. کوهنوردان هم با شادی لباس می‌کنند. از فرصت استفاده می‌کنم و کوله‌پشتی را در حمام می‌گذارم و به ‏دنبال مهمان‌سرا می‌گردم. کمی بعد مهمان‌سرایی مناسب می‌یابم و در ابتدا صاحب آن به گمان مشکوک بودن من می‌گوید که اتاق ندارد ولی پس از دیدن کارت ملی و ‏اطمینان، حاضر است اتاقی با حمام برای من آماده کند. راستی نام خانوادگی طغرایی در سمیرم فراوان است. به حمام برمی‌گردم و مدتی بعد همراه آقای تنها راهی ‏خانه‌ی او می‌شوم. آدم اگر بود دو تا پا داشت و دو تا هم قرض می‌کرد و فرار، چنان که انگار نبوده‌است! ولی من که آدم نیستم. خوشبختانه خوابم سنگین است و تحملم ‏فراوان. صبح قبل از طلوع آفتاب آقای تنها با دلخوری و نیش‌زبان دستور تخلیه را صادر می‌کند و با اصطلاح معروف بازاری می‌گوید: “دشت بده!” اجازه می‌خواهم که پس ‏از حمام تقدیم کنم و راضی نمی‌شود. در کمال استیصیال نصف بهای کرایه‌ی مهمان‌خانه‌ی مناسب شهر را تقدیم می‌کنم و از تنها نگرانی شبانه‌ی خودم رهایی می‌یابم: ‏خوشبختانه آقای تنها، شب را زنده به صبح رساند و من متهم به قتل، راهی کلانتری سمیرم نشدم. ‏

910311-04

   یک‌شنبه چهاردهم خرداد بعد از طلوع آفتاب از کنار حمام دیشبی می‌گذرم و به سمت ایستگاه مینی‌بوس و تاکسی شهرضا می‌روم ایام ارتحال است و  برای اصفهان ‏بلیط اتوبوس ندارند. باز هم نبود مسافر و انتظار برای تکمیل ظرفیت و باز هم مسافران عجول و پیشنهاد تقسیم هزینه‌ی کرایه بین خودشان و من. مدتی بعد با تکمیل ‏ظرفیت راه به سمت سمیرم می‌بریم. کم کم مراتع به حضور خانه‌ها و روستاها مزین می‌شود و کوه‌ها به تپه‌ها و تپه‌ها به دشت‌ها بدل می‌شوند تا به شهرضا می‌رسیم و ‏نشان اتوبوس های اصفهان را می‌پرسم. باز هم تکرار همان قصه چند روزه. ایستگاه تاکسی‌های ورودی یک‌سر شهر است و تاکسی‌های خروجی در سر دیگر شهر و اغلب ‏مسافران باید گشتی اجباری را در شهر به جان بخرند. البته برای من سرگرم کننده است. از چند نفر سراغ حمام را می‌گیرم و خوشبختانه هنوز در این شهر هم حمام ‏هست و با کمی جستجو به آرزویم می‌رسم. چه روح‌بخش! حالا نگران ایجاد مزاحمت برای هم‌سفرانم نیستم. سوار اتوبوس اصفهان می‌شوم و خوشبختانه چندان انتظار ‏نمی‌کشیم که راهی شده، به اصفهان می‌رسیم. در پایانه‌ی مسافری صفه می‌ایستد و سپاس‌گویان پیاده می‌شوم. حالا تمامی باجه‌های بلیط فروشی را زیر و رو می‌کنم ولی ‏هیچ کس نمی‌داند اتوبوس‌های چادگان کجای شهر است. باز هم گلی به گوشه‌ی جمال خانم‌ها! همه او را نشان می‌دهند و او با کمی تردید مرا روانه سه‌راه کاوه می‌کند. ‏این بار داستان عکس روزهای قبل است. فوج فوج مسافران سراسیمه که از انتظار چشمشان به راه سفید شده است و از اتوبوس خبری نیست. خوشبختانه بلیط فروش ‏نوید می‌دهد حتما اتوبوس خواهد داشت و در چند ساعت برای داران، فریدون‌شهر و هر جای دیگری اتوبوس می‌آید و حتی چند تا هم می‌آید ولی دریغ از اتوبوس و ‏مسافر چادگان. یک مینی‌بوس گذری را راضی می‌کنم محبت کند برود چادگان و منتظر می‌شوم تا مسافر پیدا شود. ساعتی می‌گذرد و مینی‌بوس چادگان از راه می‌رسد. ‏تا راهی شویم ساعت از یک ظهر گذشته. اصفهان را به سمت چادگان از راه نجف آباد ترک می‌کنیم و چون جارچی راننده بوده‌ام در صندلی کنار دست او نشسته‌ام. طبق ‏عادت هم‌صحبت می‌شویم و از تغییر روزگار و بیماری اخلاق می‌گوید و گریزی هم به طبیعت زیبای چادگان می‌زنیم. از اصفهان تا نجف آباد شهرهای ریز و درشت از ‏جلوی چشمانم رژه می‌روند و مرا به یاد نوار ساحلی دریاچه‌ی مازندران می‌اندازند. هنوز تابلوی خوش‌آمد را نخوانده‌ام، تابلوی خدانگهدار از گوشه‌ی چشمم فرار می‌کند. ‏باز هم سراب محلات تهران و تبدیل روستای طهران به کلان‌شهر تهران بزرگ. آیا اصفهان و دیگر شهرها هم؟ به شهرستان تیران و کرون می‌رسیم. چه جالب نام دو ‏پرنده! حالا کم کم تابلوی چادگان دیده می‌شود و خوشبختانه در چادگان هستم مرز میان استان اصفهان و چهارمحال‌بختیاری. در این چند روز علاوه بر همه عمرم گاهی ‏می‌پرسم کدام عقل سلیم مرزهای استانی را ترسیم کرده‌است؟ هوای دل‌انگیز، دشت سبز و عشایر گوسفنددار چادگان به من خوش‌آمد می‌گویند. شهر چنان کوچک ‏است که چند خیابان بیش‌تر ندارد و مثل همه‌ی شهرهای کوچک با لطف نقشه‌ی شهری بزرگی را برای آسایش مسافران فراهم کرده‌اند. قطب گردشگری شهر سد ‏زاینده‌رود است. خدای من! باز هم سراب سد کرج و لتیان! دریاچه‌ی سد مرز میان دو استان است و اصفهان با پیش دستی کرانه‌ی مرزش را به محاصره خانه‌های ویلایی ‏درآورده‌است. جای هیچ نهاد و سازمانی خالی نیست. بخش خصوصی هم که بهره‌برداری را حداکثری کرده است. آیا فاضلاب و زباله‌ی حاضران و مسافران به سد ناخنک ‏می‌زند؟ چهارمحال‌بختیاری هم می‌کوشد از حریف عقب نماند و چند ساختمانی ساخته‌است. می‌خواهم از چشم‌انداز دریاچه بی‌نصیب نباشم و ساعتی پیاده طی می‌کنم ‏ولی حصار بی‌روزن خانه‌های ییلاقی و مهمان‌سراهای سازمانی حتی تیر نگاه را هم اجازه عبور نمی‌دهند. سرباز وظیفه‌ی نگهبانی دلش به حالم می‌سوزد و راهی برایم باز ‏می‌کند ولی چند متر جلوتر سرگروهبانش با احترام راه بازگشت را نشانم می‌دهد. هنوز تیری در ترکش دارم پلاژ شهرداری. این یکی به همه راه می‌دهد البته با عوارض ‏ورودی و مرا به رایگان. وسایل تفریح و بازی هم نصب است و بلندگوی آن مدام نوید اجرای برنامه‌های دیوار مرگ و گوی وحشت را تکرار می‌کند. خوب باید کنار دریاچه، ‏موتورسواری هم باشد تا بقیه سرگرم شوند. خیل جمعیت عجولانه با خودرو گرد و خاک هوا می‌کنند تا به لب آب برسند. آلاچیق‌هایی هم هست تا شب چادر مسافران در ‏آن برپا شود. بیرون محوطه گله‌داری جوان به چرای بره‌هایش و مسافران عجول خیره شده‌است. هم‌چون همه‌ی روستاییان این چند روز از سفرم و احوالم می‌پرسد و با ‏مهربانی مرا به آب، میوه و سایه‌سار مهمان می‌کند. چند ساعتی درددل می‌کنیم و مشکلات فراوانی دارد و دلی بزرگ‌تر که تنها به گله و دشت خوش است. او هم از ‏تغییر روزگار و بیماری اخلاق می‌گوید. بزرگواری می‌کند تا شب را بی‌سرپناه نباشم و تقاضا می‌کنم تا شب را در کنار دریاچه بمانم. با نزدیکی غروب آفتاب اهالی چادگان ‏و روستاهای اطراف به محوطه می‌آیند و در این میان بشقابی آش‌رشته با ماست ترش نعمت سفره شامم می‌شود. حالا دیگر سرعت نسیم ظهر به شتاب تندباد رسیده و ‏هر بی‌جانی را می‌جنباند. سرمای هوا تازیانه به تن مسافران می‌زند و در این بین مردی اصرار دارد تا چادرش را در سکویی نزدیک چراغ برپا کند و افراد مستقر در آن را ‏با هر حیلتی به تخلیه‌ و تقدیم سکو وادار کند. خانواده‌ای دیگر هم تصمیم گرفته‌اند روی سکوی من بساط کباب برپا کنند و من اعتراضی ندارم اما با رفتارشان انگار قرار ‏است بار و بنه‌ی من در امان نباشد. اگر باز همان خطای حواس پادنا سراغم نیامده‌باشد بچه طوفانی محوطه و مردم را به بازی گرفته‌است. باجه‌ای آهنی در گوشه‌ی تپه ‏پیدا و خود را از چشم بچه طوفان پنهان می‌کنم و او هم بازی قایم باشک را دوست دارد. ‏

   دوشنبه پانزدهم خرداد مثل همه‌ی مسافرت قبل از خورشید خانم چشمم به صحرا باز می‌شود و موقع طلوع آفتاب جلوی ایستگاه مینی‌بوس چادگان نشسته‌ام و می‌دانم ‏چند ساعتی باید به انتظار بمانم. مردی با عدسی و نان می‌آید و می‌گوید که در ورودی میدان شهر مینی‌بوس روستای بغلی تا چند دقیقه‌ی دیگر مسافر سوار می‌کند. ‏تشکر می‌کنم و راهی می‌شوم. دستش درد نکند چه پیشنهاد خوبی هم به مینی‌بوس رسیدم و هم دیدم که انبوه مسافران در میدان چادر زده‌اند و فقط کنار آب شلوغ ‏نیست حتی این‌جا هم مسافر موج می‌زند. هنوز هوا سرد است و اغلب به خود پتو پیچیده‌اند. مینی‌بوس شهر را می‌چرخد تا خالی نرفته باشد و دست آخر هم با همان آقا ‏در کنار همان ایستگاه خداحافظی می‌کند. آیا نمی‌شد من هم جلوی ایستگاه می‌ماندم و همان جا سوار می‌شدم؟ ساعت ده صبح به اصفهان و عصر به خانه می‌رسم. بعد ‏از چند روز بی‌خبری از تلفن ثابت و همراه، تلویزیون، رادیو، اخبار و نشریات و اینترنت، مجدد در ازدحام عجولانه‌ی تهران خویشتن را به زیر سنگ‌آسیای تغییر می‌یابم!‏

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. آدمی و آغاز وی با داستان است و زندگی خود داستانی است و گذر قرن‌ها فقط تکرار همان داستان است.‏

‏   داستان سفر و بیان فراز و فرود و تلخ و شیرین آن هم داستانی کوچک از داستان بزرگ زندگی است. بدون داوری و فقط به نیت بیان واقعیت.‏‏ چشمی به چشم انداز جمعیت می‌اندازم : ((جامعه ای که رفتارهای محیط زیستی و اخلاق مبتنی بر پایداری محیط زیست در آن گسترش یافته است.)) چشمی دیگر به ‏محیط زیست و اخلاق زیست‌مندان! نگاهی ژرف هم به آموزه‌های دینی که فرمود: ((انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق)) و یافته‌های فلسفی که ((انسان باید با اخلاق باشد!)) ‏نگاهی هم به واقعه‌ی راپانویی‌ها در جزیره‌ی ایستر. ‏

حال فقط یک تلنگر پرسش‌گونه: آیا دنا تکرار داستان نمادین انسان است در جزیره‌ی سرزمین ما؟ ‏

دسته: اخبار و گزارش‌ها


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *